Modules
 
امكانات دايركتوري
دسترسي سريع
امکانات سایت
بخش کاربری
بخش خبری
دیگر بخشها




 
Link Us
 
در حال حاضر این بلوک با مشکل مواجه شده است .
 
 
  فروغ فرخزاد - ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد(2)




3


<h1><font color="#800000" size="3">دلم براي باغچه مي سوزد</font></h1> <p>كسي به فكر گل ها نيست <br />كسي به فكر ماهي ها نيست <br />كسي نمي خواهد <br />باوركند كه باغچه دارد مي ميرد <br />كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است <br />كه ذهن باغچه دارد آرام آرام <br />از خاطرات سبز تهي مي شود <br />و حس باغچه انگار <br />چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست <br />حياط خانه ما تنهاست <br />حياط خانه ي ما <br />در انتظار بارش يك ابر ناشناس <br />خميازه ميكشد <br />و حوض خانه ي ما خالي است <br />ستاره هاي كوچك بي تجربه <br />از ارتفاع درختان به خاك مي افتد <br />و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها <br />شب ها صداي سرفه مي آيد <br />حياط خانه ي ما تنهاست <br />پدر ميگويد <br />از من گذشته ست<br />از من گذشته ست <br />من بار خود رابردم<br />و كار خود را كردم <br />و در اتاقش از صبح تا غروب <br />يا شاهنامه ميخواند <br />يا ناسخ التواريخ <br />پدر به مادر ميگويد<br />لعنت به هر چي ماهي و هر چه مرغ <br />وقتي كه من بميرم ديگر <br />چه فرق ميكند كه باغچه باشد <br />يا باغچه نباشد<br />براي من حقوق تقاعد كافي ست <br />مادر تمام زندگيش <br />سجاده ايست گسترده <br />درآستان وحشت دوزخ <br />مادر هميشه در ته هر چيزي <br />دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد<br />و فكر مي كند كه باغچه را كفر يك گياه <br />آلوده كرده است <br />مادر تمام روز دعا مي خواند<br />مادر گناهكار طبيعي ست <br />و فوت ميكند به تمام گلها <br />و فوت ميكند به تمام ماهي ها <br />و فوت ميكند به خودش <br />مادر در انتظار ظهور است <br />و بخششي كه نازل خواهد شد <br />برادرم به باغچه مي گويد قبرستان <br />برادرم به اغتشاش علفها مي خندد <br />و از جنازه ي ماهي ها <br />كه زير پوست بيمار آب <br />به ذره هاي فاسد تبديل ميشوند<br />شماره بر مي دارد <br />برادرم به فلسفه معتاد است <br />برادرم شفاي باغچه را <br />در انهدام باغچه مي داند <br />او مست ميكند <br />و مشت ميزند به در و ديوار <br />و سعي ميكند كه بگويد <br />بسيار دردمند و خسته و مايوس است<br />او نا اميديش را هم <br />مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندك و خودكارش <br />همراه خود به كوچه و بازار مي برد <br />و نا اميديش <br />آن قدر كوچك است كه هر شب <br />در ازدحام ميكده گم ميشود <br />و خواهرم كه دوست گلها بود <br />و حرفهاي ساده ي قلبش را <br />وقتي كه مادر او را ميزد <br />به جمع مهربان و ساكت آنها مي برد<br />و گاه گاه خانواده ي ماهي ها را <br />به آفتاب و شيريني مهمان ميكرد ...<br />او خانه اش در آن سوي شهر است <br />او در ميان خانه مصنوعيش <br />با ماهيان قرمز مصنوعيش <br />و در پناه عشق همسر مصنوعيش <br />و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي <br />آوازهاي مصنوعي ميخواند <br />و بچه هاي طبيعي مي سازد <br />او <br />هر وقت كه به ديدن ما مي آيد <br />و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود <br />حمام ادكلن مي گيرد <br />او <br />هر وقت كه به ديدن ما مي آيد <br />آبستن است <br />حياط خانه ما تنهاست <br />حياط خانه ما تنهاست <br />تمام روز <br />از پشت در صداي تكه تكه شدن مي آيد <br />و منفجر شدن <br />همسايه هاي ما همه در خاك باغچه هاشان به جاي گل <br />خمپاره و مسلسل مي كارند <br />همسايه هاي ما همه بر روي حوض هاي كاشيشان<br />سر پوش مي گذارند <br />&nbsp;و حوضهاي كاشي<br />بي آنكه خود بخواهند <br />انبارهاي مخفي باروتند <br />و بچه هاي كوچه ي ما كيف هاي مدرسه شان را <br />از بمبهاي كوچك <br />پر كرده اند <br />حياط خانه ما گيج است <br />من از زماني <br />كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم <br />من از تصور بيهودگي اين همه دست <br />و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم<br />من مثل دانش آموزي<br />كه درس هندسه اش را <br />ديوانه وار دوست ميدارد تنها هستم <br />و فكر ميكنم كه باغچه را ميشود به بيمارستان برد <br />من فكر ميكنم ...<br />من فكر ميكنم ...<br />من فكر ميكنم ...<br />و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است <br />و ذهن باغچه دارد آرام آرام <br />از خاطرات سبز تهي ميشود</p> <p>&nbsp; </p> <h1><font color="#800000" size="3">كسي كه مثل هيچ كس نيست</font> </h1> <p>من خواب ديده ام كه كسي مي آيد <br />من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام <br />و پلك چشمم هي مي پرد<br />و كفشهايم هي جفت ميشوند<br />و كور شون <br />اگر دروغ بگويم <br />من خواب آن ستاره ي قرمز را <br />وقتي كه خواب نبودم ديده ام <br />كسي مي آيد<br />كسي مي آيد <br />كسي ديگر <br />كسي بهتر <br />كسي كه مثل هيچ كس نيست مثل پدرنيست <br />مثل انسي نيست <br />مثل يحيي نيست<br />مثل مادر نيست<br />و مثل آن كسي ست كه بايد باشد <br />و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است <br />و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر <br />و از برادر سيد جواد هم كه رفته است <br />و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد <br />و از خود خود سيد جواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد<br />و اسمش آن چنانكه مادر <br />در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند <br />يا قاضي القضات است <br />يا حاجت الحاجات است <br />و ميتواند <br />تمام حرفهاي سخت كتاب كلاس سوم را <br />&nbsp;با چشمهاي بسته بخواند <br />و ميتواند حتي هزار را بي آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد <br />&nbsp;ومي تواند از مغازه ي سيد جواد هر چه قدر جنس كه لازم دارد نسيه بگيرد<br />و ميتواند كاري كند كه لامپ الله <br />كه سبز بود مثل صبح سحر سبز بود <br />دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود <br />آخ ...<br />چه قدر روشني خوبست <br />چه قدر روشني خوبست <br />و من چه قدر دلم مي خواهد <br />كه يحيي <br />يك چارچرخه داشته باشد <br />و يك چراغ زنبوري <br />و من چه قدر دلم ميخواهد <br />كه روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم <br />و دور ميدان محمديه بچرخم<br />آخ ...<br />چه قدر دور ميدان چرخيدن خوبست <br />چه قدر روي پشت بام خوابيدن خوبست <br />چه قدر باغ ملي رفتن خوبست <br />چه قدر مزه ي پپسي خوبست <br />چه قدر سينماي فردين خوبست <br />و من چه قدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد <br />و من چه قدر دلم ميخواهد <br />كه گيس دختر سيد جواد را بكشم <br />چرا من اين همه كوچك هستم <br />كه در خيابانها گم ميشوم <br />چرا پدر كه اين همه كوچك نيست <br />و در خيابانها هم گم نمي شود <br />كاري نمي كند كه آن كسي كه بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بياندازد <br />و مردم محله كشتارگاه كه خاك باغچه هاشان هم خونيست <br />و آب حوض هاشان هم خونيست <br />و تخت كفش هاشان هم خونيست <br />چرا كاري نمي كنند <br />چرا كاري نمي كنند <br />چه قدر آفتاب زمستان تنبل است <br />من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام <br />و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام <br />چرا پدر فقط بايد <br />در خواب خواب ببيند <br />من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام <br />و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام <br />كسي مي آيد<br />كسي مي آيد <br />كسي كه در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدايش با ماست <br />كسي كه آمدنش را نمي شود<br />گرفت <br />و دستبند زد و به زندان انداخت <br />كسي كه زير درختهاي كهنه ي يحيي بچه كرده است <br />و روز به روز بزرگ ميشود<br />كسي از باران از صداي شر شر باران <br />از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي<br />كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد<br />و سفره را مي اندازد <br />و نان را قسمت ميكند <br />و پپسي را قسمت ميكند <br />و باغ ملي را قسمت ميكند <br />و شربت سياه سرفه را قسمت ميكند <br />و روز اسم نويسي را قسمت ميكند <br />و نمره مريضخانه را قسمت ميكند <br />و چكمه هاي لاستيكي را قسمت ميكند <br />و سينماي فردين را قسمت ميكند <br />درخت هاي دختر سيد جواد را قسمت ميكند <br />و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت ميكند <br />و سهم ما را هم مي دهد <br />من خواب ديده ام...<br />&nbsp;</p> <h1><font color="#800000" size="3">پرنده مردني است</font> </h1> <p>دلم گرفته است <br />دلم گرفته است <br />به ايوان مي روم و انگشتانم را <br />بر پوست كشيده ي شب مي كشم <br />چراغ هاي رابطه تاريكند <br />چراغهاي رابطه تاريكند <br />كسي مرا به آفتاب <br />معرفي نخواهد كرد <br />كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد <br />پرواز را به خاطر بسپار <br />پرنده مردني ست </p>









کلمات کليدي :

© کپی رایت توسط : مرجع بزرگ سايت ها و وبلاگ هاي ايراني (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .

نوشته شده در تاریخ : 4 آبان ماه ، 1386 (364 مشاهده)

[ بازگشت ]
 
 

مرجع بزرگ سایتها و وبلاگهای ایرانی و فارسی زبان

انتخاب بهتر از گزینه های بیشتر میسر است.

 شما نیز سایت و وبلاگ خود را به رایگان اضافه کنید


Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir